تقریبا" چند ماهی میشه که نیومدم و به وبلاگم سر نزدم زندگی انقده مشکلات داشته که وقت نکردم به دل خودم سر بزنم یهو سر بلند میکنی میبینی که وارد راه زندگی شدی و زمان رو از دست دادی اون زمان اطرافیانم هرچی میگفتن به فکر خودت باش چیزی حالیم نبود بعد از اون همه سختی که من و عماد کشیدیم و مخالفتهای خانواده خلاصه بعد از یکسال باب اشنایی و رفت امد خانوادگی ما فروردین ۸۸ نامزد شدیم و ۱۳ خرداد ۸۸ هم به عقد هم در امدیم و در طول این مدت گاهی خوش و گاهی هم مثل باقی زن و شوهرا بحث و تفاوتهای رفتاری و ... همین چیزا که زن و شوهرا تو دوران عقد باهاشون درگیرن و مشکل اساسی ما دور بودن عماد بود که به خاطر همین قرار شد که ۲۴ مرداد عروسی هم بگیریم و بریم سرخانه زندگیمون و دوهفته پیش به همراه عماد به کاشان رفتیم و خونه رو تمیز و مرتب کردیم و لوازم رو چیدیم و یه فهته بعدش برگشتیم که کارت عروسی و ... رو هم سفارش بدیم وتا اینکه بهمون خبر دادند دایی عماد فوت شدند و ما خیلی ناراحت شدیم و از طرفی تمام برنامه ها مون بهم خورد دلم خیلی شکسته بود و عماد هم باید چند روز بعدش برمیگشت کاشان چون مادرم نبود من مجبور بودم پیش بابا اینا بمونم تا مادرم برگرده خیلی اعصابم بهم ریخته بود بی تابی های عماد برای رفتن من یک طرف از طرف دیگه هم خانواده عماد هم زیاد دوست نداشتند که قبل عروسی من هم زیاد اونجا برم و موضوع دیگه هم اینکه عقب افتادن عروسی هم طرف دیگه همه و همه و غر غرهای عماد هم از یک طرف دیگه اعصابم رو بهم ریخته بود و گاهی ارومش میکردم بعد از اینکه رفت اما چند روزه که حسابی من رو بهم ریخته و قرار بود که بیاد دنبالم ۵ شنبه جمعه این هفته که برم پیشش اما حالا میگه تاتهران بیا و میام دنبالت و من هم تاحالا تنها شهر دیگه نرفتم و خانواده ام نمیزارند ومیگن حجالا که ما اجازه دادیم بری شوهرت بیاد دنبالت ...همه اینا یه طرف ماجراست اون یه هفته ای که پیش عماد بودم خیلی خوش گذشت مشکل یکه من دارم اینه که نمتونم به کسی بگم نمیدونم چرا هم دارم اینجا مینویسم چون حرف دلمه مشکلی که من دارم اینه که خیلی وقتها برای اینکه بین من و عماد ارامش برقرار باشه من سعی میکنم از خواسته هام چشم پوشی کنم و امروز دلم از همه چیز خسته اس و من نمیگم اون برای ارامشم کاری نمیکنه چرا خیلی کارا میکنه اما نمیدونم چرا کوچکترین مشکلی که پیش میاد همه چی دست به هم میده که کل رابطه بهم بریزه ... خدایا چرا ما که رابطه امون انقده محکمه اینجوری میشه خدایا من دلم نمیخواد بهش بی احترامی کنم و خودت میدونی تاحالا اینکار رو نکردم خیلی دوستش دارم خیلی زیادددد خودت میدونی خودشم میدونه چه قدر سختی کشیدیم بهم رسیدیم گاهی فکر میکنم اصلا براش مهم نیستم گاهی وقتی چیزی بر میلش نیست طوری رفتار میکنه که اصلا براش مهم نیست که چه اتفاقی بیفته برام ... و این ازارم میده ای خدا خودت بخیر بگذرون .... بعد از مدتها اومدم اپ کنم اونم زیاد حال خوبی نداشتم چه میشه کرد زندگیه دیگه ... تنهایی یه درده دوست بودن با یه پسر دوتا درده ازدواج کردن هزار تا مشکل و رنج و گرفتاری و البته همه اینها شادی و لحظه های خوش هم داره اما خب من میگم چرا وقتی میشه مبعضی مسائل رو با آرامش حل کرد باید مشاجره باشه تا یکی دلش درد بگیره؟؟
یه چیزی رو نمیخوام همش به زبون بیارم اماااا همه چیز دوستی ما دوستداشتنم عشقم نسبت به عماد از روی یه دلسوزی شروع شد برای عماد که تنها بود و بعدش انقدر بهش محبت کردم که احساس تنهایی نکنه اما خودم لحظه به لحظه تنهاتر شدم و بعدش انقدر بهش وابسته شدم نتونستم ازش جدا بشم خیلی هم دوستش دارم ونمیخوام هیچ وقت تنهاش بزارم اما میترسم تنهام بزاره همون طور که الان حس تنهایی بهم دست داده یه جورایی تنهام...خدایا کمک کن دوستت دارم
آخر این قصه ما از خود ما از ابتدا پیدا بوددددددددددددددد دشمن ما از خودماا هر لحظه بین ما بود از ما بود با ما بود
ماه را برای شب
خورشید را برای روز
اما تو را برای همیشه
اگه 2 تا بودي مي گذاشتمت روي چشمام
ولي حالا كه يكدانه اي
جات تو قلبمه
هرچی که خاطره داری مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبهای بیقراری مال من
منم و حسرت با تو , ما شدن
تویی و بدون من رها شدن
تاریک بود
اما هول آور نبود
دریا بود
اما غرق نمیکرد
من ذات جهان را
در چشم های تو دیدم
و گرنه می ترسیدم
از ماندن و
زیستن
در این سیاره تاریک
نور معنی نجات است
و تو نور بودی
برای تو دعا خواهم کرد.
ژ
همه اندیشه ام اندیشه اوست
نمي بینم به غیر از دوست اینجا
خدايا این منم یا اوست اینجا ؟
وقتی که
تکيه گاه امن پشت سرم
سايه ی استوار سينه ی توست...

